تبليغاتX
دل شکسته هستی---عاشق اما تنها
اعتبار هر کس زندگانی اوست و عشق تنها سند آن است

 

کاش رويا هايمان روزي حقيقت مي شدند... تنگناي سينه ها دشت محبت

 مي شدند... سادگي مهر و صفا قانون انسان بودن است... کاش

قانونهايمان يک دم رعايت مي شدند ...اشکهاي همدلي از روي مکر است

 و فريب ...،کاش روزي چشم هامان با صداقت مي شدند... گاهي از غم

مي شود ويران دلم ...، کاشکي دلها همه مردانه قسمت ميشدند

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم مرداد 1386ساعت 11:26  توسط هستی | 

 

 

قسم خوردم كه پا به پاي تو مسير جاده عشق را بپويم

اما جاده عشق همراهي نمي كند

قسم خوردم كه همراه تو آرامش درياي عشق را حس كنم

اما درياي عشق سرابي بيش نبود

قسم خوردم تا لحظه مرگ ، عشقي جز تو در قلبم نباشد

اما حس مي كنم تو عشقم را فراموش كرده اي

قسم خوردم تنها اميد قلب بيقرارم ، نگاه چشمهاي مهربانت باشد

اما تو نگاه زيبايت را از من ديوانه پنهان مي كني

قسم خوردم تا آخرين نفس دوستت بدارم و عاشقت باشم

اما مي دانم كه تو ديگر دوستم نداري

قسم خوردم جز عشق تو ، هيچ عشقي را به سراچه قلبم راه ندهم

اما فهميدم كه تو معناي عشق مرا از ياد برده اي

قسم خوردم از غم عشق تو ديوانه شوم و بميرم

اما فهميدم كه حتي براي مردن هم خيلي دير شده خيلي !

شايد هيچ وقت احساس مرا درك نكني و عشق مرا ناديده بگيري

اما سوگند يك عاشق ، هرگز شكستني نيست

پس باز هم قسم مي خورم كه هرگز و هرگز سوگندهايم را نشكنم

و تا پاي جان عاشق بمانم و عاشق بميرم
 
 
 
می دانم کوله ام سنگین و دلم غمگین است
 
اما تو دلواپس نباش...نیامدم که بمانم  
 
 
 
 
 
 
 
 
+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم مرداد 1386ساعت 8:7  توسط هستی | 

 

جشن تو جشن تولد تموم خوبیاست..
 
جشن تو شروع زیبای تموم شادیاست..
 
جشن تو طلوع یک روزه مقدسه برام..
 
وقت شکر گذاریه بسوی درگاه خداست
 
 
 
 
سلام به دوستای گلم من یه چندروزی نیستم کامپیوترم دچار مشکل شده
 
راستی امروز تولد خودم و داداشمه
 
 
 
 
+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم خرداد 1386ساعت 14:15  توسط هستی | 

 

شاخه با ريشه ي خود حس غريبي دارد


باغ امسال چه پاييز عجيبي دارد


غنچه شوقي به شكوفا شدنش نيست دگر


با خبر گشته كه دنيا چه فريبي دارد


خاك كم آب شده مثل كويري تشنه


شايد از جاي دگر مزرعه شيبي دارد


سيب هر سال در اين فصل شكوفا مي شد


باغبان كرده فراموش كه سيبي دارد

 

 

خدایا! مرا از خود مران ، مرا به خودم وا مگذار.
خدایا! دلم تنگ است برای هم صحبتی با تو. مرا در خودم غرق مکن. نگذار که در مرداب خود پرستی ام دست و پا زنم.
خدایا! لذت با تو بودن را با لذت غرق در گناه از من مگیر. خدایا! طعم عبادت خالصانه ات را بر من بچشان و بر من نور رحمتت را بیفشان.
خدایا! قلبی ده که جز یادت هیچ چیزخشنودش نکند. خدایا! سری ده که جز فکر تو در آن نباشد. خدایا! دستی ده که جز فرمان تو نبرد. خدایا! پایی ده که جز به راه تو نرود. خدایا! زبانی ده که جز کلام تو هیچ نگوید. چشمی ده که جز بزرگیت هیچ نبیند. گوشی ده که جز سخن تو هیچ به جان نگوید.
خدایا! بر من لطفت را بباران. خدایا! اگر گناهان من به اندازه ریگ بیابان باشد ولی لطف و رحمت تو بیشتر از گناهان من است. می دانم که مرا بارها و بارها بخشوده ایی و من بارها و بارها توبه ی خود شکسته ام. اما چه کنم که من بنده ی خطاکارم و تو خدای خطاپوش. چه کنم که اگر خدایم نبودی هرگز خطا نمی کردم که چون تویی مهربان، در تمام عالم نیست که از من درگذرد.
خدایا! مرا به حال خود مگذار. مرا در این نیستیم تنها نگذار. بگذار که هستی ام را در تو پیدا کنم. بگذار که این وجود فانی ام را به وجود پاینده تو زنده نگه دارم.
خدایا! مرا از مرحمتت محروم مگردان. مرا با تمام بدی هایم ببخشای و مرا از وجود پر مهرت محروم نکن.
خدایا! تو می دانی که من محتاج توام می دانی که جز تو کسی را ندارم می دانی که هر لحظه به تو نیازمندم، پس دستم را بگیر و یاریم ده که تو را فرمان بردار باشم و تو را به شایستگی بندگی کنم. و هیج وقت هیج وقت تو را از یاد نبرم.

« لطف خدا بیشتر از جرم ماست.»

 

 

 

نمی دانم امشب کبوتر افکارم بر کدامین بام گشوده در
غبار نشسته که واژه ها برای یاری ام راه را گم کرده اند
تنها میدانم در این گم گشتگی باید از تو بنویسم.
عزیز ترینم! قلبم را فرش زیر پایت می کنم و نور چشمانم
را فانوس دریای مهربانیت. دوست گمگشته و سنگ صبور
 


 

روزهای تنهاییم .
تمام شکوفه های سیب و غنچه های یاس و مریم و مینا را
با گلابی از اشک چشمانم نثار قدم های بهاری تو میکنم
و همراه دعای خیرم بدرقه ی راهی که در پیش گرفته ای
اما نمی توانم به روزهایی که هنوز زمانه لحظه های با تو
بودن را شکار نکرده بود نیندیشم و به روزهایی که روی
نیمکتهای سنگی خاطره چراغی از مهربانی می افروختیم
و خاطره های خوش را با هم بودن را در آلبوم خیال خویش
حک می کردیم. ولی با همه ی اندوه فاصله گرفتن از تو
بسیار خوشحالم که به آرزوی خویش رسیدی......
......

 

رفتنت آغاز ویرانیست حرفش را نزن
ابتدای یک پریشانی است حرفش را نزن
آرزو داریکه دیگر بر نگردم پیش تو
راهمان با این که طولانیست حرفش را نزن
دوست داری بشکنی قلب پریشان مرا
دل شکستن کار آسانیست حرفش را نزن
خورده ای سوگند روزی عهد مارا بشکنی
این شکستن نا مسلمانیست حرفش را نرن
حرف رفتن می زنی وقتی که محتاج تو ام
رفتنت آغاز ویرانیست حرفش را نرن

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1386ساعت 10:6  توسط هستی | 

اینک برایم اشک بریز - اینک زمان برای جسارت تنگ است - شانه هایت را

 

لمس نکرده ربودند و نهایت تمام حرف هایمان شد ... افسوس - چقدر غریبه

 

شده ایم - اینک فقط من و تو هستیم - تنهای تنهای تنها

 

 

مرگ من نزدیک است

باور کن

لحظه ی سخت نبودن

بسیار

نزدیک است

باور کن

دیگر از پنجره ی بسته ی شهر

هیچ کس

شعر زیبای زمان را

نتوان ریخت برون

دیگر از چلچله ها هیچ کسی نیست بدارد خبری

مشت ها بود نشان خروار

و نهایت شبهی بود که من می دیدم

عینکی باید داشت

عینکی تا ابدیت

تا عقل

و نه دل

و دل از باغچه باید به برون کرد سریع

که مبادا اندکی جهل کند یک احساس

من

سپیدار بلندی بودم

سایه ام

برگ و تمام هستی ام

مال کسی بود روزی

من به یک زیر نگاهش جان به جان دادم و او

باز مرا خوب ندید

حال چند تکه ی بی ارزش چوبی هستم

چند تکه که به دیده زشت است

ارزان است

در عمل این ها نیست

من به تاراج تمام لحظه های آبی احساسم

مدیونم

و زمانی که جهان در گرو مشت من است

می خندم

و بلند خواهم گفت

این فقط

ذره ای از

شعله ی چند تکه ی چوب زشت است

من

سپیدار بلندی بودم ...

حال تنها شعله و آتش و دردم

همین 

 

شاید بتوانم در وادی عشق کلبه ای رنگین تر از رنگ بال پروانه ها بسازم پنجره اش را باز کنم

تا بشود

مامن امنی برای پروانه های عاشق شمع وجود را بر طاقچه ءمهر روشن کنم تا پروانه راز

عاشق شدنش را برایم بگوید ومن بی ریای بی ریا در سوز دل او اشک حسرت بریزم دل را

مفروش کنم با فرش عاطفه

و دیوانگان بی مهر را در آن مهر و یک رنگی بیاموزم اما نه ...

می خواهم به غول تنهایی بگویم که دیگر در مدار زندگی کسی را ندارم که از عشق به پروانه

بگویم یا کسی را ندارم که از عشق و بودن برایش درد دلی بگویم می خواهم مقابل پنجره خزه

ای بکارم تا ظالمانه پروانه ها را برایم شکار کند برکه ای بسازم ودر آن مرغابیان بی مهری

پرورش دهم می خواهم نهال بی توجهی را از نو بکارم و آن را با نا امیدی ابیاری کنم می

خواهم از کینه برای پروانه ها سخن بگویم و به آنها بگویم که از شما بیزارم از شما که عاشقید

شما که عشق را حتی به قیمت بالهایتان انتخاب کردید ولی من عشق و معشوق امید و مهر و

زندگی را با هم از دست داده ام ..

 

به سرخی دستان تو در زمستان


و به زیبایی معصومیت غریبانه ات در انتظار

اشکهای تو همیشه مخفیانه ریخته می شود


و خنده های من اشکارا سروده می شود

شاید معنی زندگی را دیر فهمیده ای و می گریی


و من بیرحمی آن را زود فهمیده ام و می خندم


راز خنده های من به درد هایم است


درد های من گناه گریه های توست

 


 

در جستجوی تو...............

در جستجوی تو

گشتم شبانه روز

در انحنای فکر

در گنبدی گلین

در وهم یک نیاز

لای سکوت شب

در باوری ز دور


در گردوخاک گور


غافل از اینکه تو


در باد صبحگاه


در آب چشمه سار


در یک شعاع نور از روزنی ز خاک


زیر سکوت سنگ


همراه یک نگاه


هر جا و هر کجا


تو با منی و من در جستجوی تو...

 

 

 


 



+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم اردیبهشت 1386ساعت 11:48  توسط هستی | 

من سراغ دريچه اي مي روم که روبه افقي سبز گشوده مي شود

به پيشواز کبوتري سرخ که از خاکسترش گل مي رويد

من از سمت ستاره ها به پيشواز مردي خواهم رفت

که با تمام ابعاد کج و معوج خيالش ، قابل پرستش است

و عاقبت به انتظار کسي خواهم ماند که با سکوتش سخن مي گويد

من کسي هستم که با خود ققنوس سوقات مي برد

و تنها آرزويش اين است که باورش کنند

و در پايان قصه ...

پشت تمام اين دريچه هاي خيس ،

يک افق به سمت پنجره تنهايي من سبز مي شود ...

وقتي که باران با تمام قطراتش انتظار مرا باور کند .

من ثبت خواهم شد در تاريخ:

زني از جنس باران ...

خيس خيس ...

به ا نتظار مردي بود دستفروش...

که در خيابان تلخ تنهايي ، کبوتر سرخ مي فروخت .

من

ثبت خواهم شد ،

 

حکایت غریبیست

ای تو هم بغض هنوز از من و ما عاشقتر

ای تو از خاصیت عاطفه پیغام آور

همدم دور به من مثل تن من نزدیک

صاحب قصه ی میلاد و هنوز و آخر

رحم کن دست تو پرپر شدنو می فهمه

رحم کن چشم تو ایثار منو می فهمه

با چه ترسی بی تو دور از چشم تو می زیستم

من حریف جذبه ی چشم تو هرگز نیستم

رحم کن تا شب بی جنبش بی حوصلگی

پشت این پنجره ی خالی قابم نکنه

دارم از فکر رسیدن به تو آباد می شم

تو بیا که باد ولگرد خرابم نکنه

رحم کن دست تو پر پر شدنو می فهمه

رحم کن چشم تو ایثار منو می فهمه

ای مراقب چراغ نفس من در باد

نفست به شعر من جرأت عریانی داد

بال پرواز من در به در عاشق باش

چون که در من کسی از اوج پریدن افتاد

رحم کن دست تو پر پر شدنو می فهمه

رحم کن چشم تو ایثار منو می فهمه

 

+ نوشته شده در  یکشنبه نهم اردیبهشت 1386ساعت 9:12  توسط هستی | 

وخداوند مهربان

 

دستان مرا كه خويش را گم كرده بودم در دستانش گرفت

 

و من

 

به اندازه ي تمام ابديت احساس امنيت كردم

 

دستانش بوي گل ياس بوي مر يم بوي نوازش مي داد

 

و آنگاه بود كه خداوند خوب مرا به ميهماني همه ي عشق ها دعوت نمود

 

و من

 

عاشق شدم...

 

 

قسم به مهتاب كه عكس رخ اوست...

 

عزيز دل.....

 

گفتم كه هيچگاه اشكهايم را نمي بيني مگر .....

 

در شاديهاي بزرگ و غم هاي بزرگ.....

 

خودت برايم خواندي...نگذار در لحظاتي از زندگي به خاطر كوچك ترين

 

چيزها كه بزرگ جلوه ميكند اشك در چشمانت

 

جاري شود اشك براي شاديهاي بزرگ و غم هاي بزرگ

 

است...

 

و امروز من در بزم بودن با تو اشك ريختم تا چشمانم نا تمام نماند وكوير

 

تنم پر شد از بوي عطر تو...

 

هق هقي نشنيدي آرام گريه كردم همچون شمع....

 

 

کسي درد خنديدنم را نفهميد

و از ريشه پوسيدنم را نفهميد

همان اول راه  او از من جدا شد

که به بيراهه پيچيدنم را نفهميد

زمين و زمان پشت سر ميزد اما 

کسي بر زمين خوردنم را نفهميد

چنان نرم و آهسته در خود شکستم

که حتي ترک خوردنم را هم نفهميد

 

 

دلم می سوزه واسه نامه هایی که هیچ وقت پست نشدند و رو طاقچه اتاق

 

،مثل همیشه توی تب انتظار سوختند.......

راستی چه کسی می دونه فردا فرصتی برای جبران نامهربونی ها و

 

غفلت های امروز پیدا می کنه...؟؟!!

 

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم فروردین 1386ساعت 10:56  توسط هستی | 

اشكهايم

  نگاه هايم

  حرفهايم

  و سكوتم

  نه

  هيچ يك اثري نداشت

  همه بي اثر بود

  مي رود

  بدون نگاهي

  و من فكر مي كنم

  و به ياد مي آورم

  روزي را كه گفت " من هستم،تو هم باش "

  نگاهي مي كنم

  من هستم

  اما او............

مي نشينم

در كور سوي كوچه ي تنهايي

روزها به صبر

شب ها به انتظار

گذر زمان

گذر عمر

گفتند چون مي گذرد غمي نيست

گذشت

اما با غم

گفتند اين نيز بگذرد

گذشت

اما سخت

حال چه كنم

به چه شوقي

به چه اميدي

گذرعمر را تماشا كنم

در انتهاي كوچه ي تنهايي

 

 

 

 

حرف آخر:

 

خواستم برای نبودنت دلتنگی کنم

 

که ....خیالت آمد

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم فروردین 1386ساعت 9:50  توسط هستی | 

به فراموشي ام مسپار تا طلوع

 

 

دوباره لبخند

 

 

می پرسی تو را دوست دارم؟

 

 

حتی اگر بخواهم پاسخ دهم نمی توانم

 

مگر می شود با کلمات ، احساس دستها را بیان کرد؟

 

مگر ممکن است با عبارات شرح داد که آن زمان که با دیدگان پر اندیشه

 

 

و روشن بین به من می نگری چه نشاط و لطفی دلم را فرا می گیرد ؟

 

می پرسی تو را دوست دارم ؟ مگر واقعا" پاسخ این سوال را نمی دانی ؟

 

مگر خاموشی من ، راز دلم را به تو نمی گوید ؟

 

مگر آه سوزان از سر نهان خبر نمی دهد ؟

 

راستی آیا شکوه آمیخته به بیم و امید ، که من هر لحظه هم می خواهم به

 

 

زبان آورم و هم سعی می کنم که از دل بر لبم نرسد ، راز پنهان مرا به تو

 

 

نمی گوید ؟

 

عزیز من ! چطور نمی بینی که سراپای من از عشق به تو حکایت می

 

 

کند ؟

 

همه ذرات وجود من با تو حدیث عشق می گویند ، بجز زبانم که خاموش

 

 

است

 

ای بی وفا

 

 

 

آرزویم اینست :

 

نتراود اشک در چشمان تو هرگز

 

مگر از شوق زیاد

 

نرود لبخند از عمق نگاهت هرگز

 

و به اندازه هر روز

 

هر لحظه

 

تو عاشق باشی

 

عاشق آنکه تو را می خواهد

 

و به لبخند تو از خویش رها می گردد

 

و تو را دوست بدارد

 

به همان اندازه

 

که دلت می خواهد

 

 

 

دلم فقط تو رو میخواد

 

 

هر کسي سهم خودش را طلبيد

 

سهم هر کس که رسيد

 

داغ تر از دل ما بود

 

ولي نوبت من که رسيد

 

سهم من يخ زده بود!

 

سهم من چيست مگر؟

 

يک پاسخ

 

پاسخ يک حسرت!

 

سهم من کوچک بود

 

قد انگشتانم

 

عمق آن وسعت داشت

 

وسعتي تا ته دلتنگيها

 

شايد از وسعت آن بود

 

که بي پاسخ ماند

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم فروردین 1386ساعت 10:0  توسط هستی | 

 

تقدیم به همه اونایی که با بهونه به عشقش زندن

 

مقصر نبودی

 
مقصر نبودی
 
 
عاشقی یاد گرفتنی نیست
 
هیچ مادری گریه را به کودکش یاد نمی دهد
 
عاشق که بودی
 
دستِ کم
 
تَشَری که با نگاهت می زدی
 
دل آدم را پاره نمی کرد
 
مهم نیست
 
من که برای معامله نیامده ام
 
اصل مهم این است
 
که هنوز تمام راه ها به تو ختم می شوند
 
وتو در جیب هایت تکه هایی از بهشت را پنهان کرده ای
 
نوشتن
 
فقط بهانه ای است که با تو باشم
 
اگر چه
 
این واژه های نخ نما قابل تو را ندارند...
 
 
 
 
 
 
 

گاهی اوقات به اين نتيجه می رسم که هيچ چيز مال من

 

 

نيست

 

من , يک جزء از هيچ بزرگ دنيايی هستم که بدون هيچ

 

 

دليلی , و بدون هيچ اراده ای به اينجا تبعيد شده ام

 

درون دست های من , سيب سرخ گاز زده ايست که

 

 

نمی دانم چطور به دست من رسيده است

 

و من همينطور سرگردان به همهمه های مبهم اطراف

 

 

خویش گوش سپرده ام

 

محيط من را , هاله ای سياه و غليظ از دروغ پوشانده

 

 

است

 

و بر فراز سرم , آسمانی به وسعتی که نمی دانم

 

 

به وسعت ندانسته هايم

 

و به رنگ آبی , که پس زمينه دست نيافتنی آن است

 

 

مثل انتهای خواسته های بی انتهای من

 

 

اطرافم را آدم ها گرفته اند که هر کدامشان , مثل من ,

 

بدون اينکه بدانند برای چه , بر سنگفرشی از باقيمانده

 

 

مردگانشان , قدم می زنند

 

و گاهی هم , برای اينکه چيزی گفته باشند زير لب

 

 

زمزمه می کنند : چه هوای خوبی !

 

من جزء لاينفک دروغ ها و آدم ها و مردگانی هستم که

 

 

بر سطح توده ای مدور

 

بر مدار صفر درجه ای به مرکزيت نوری دست نيافتنی

 

 

می چرخند

 

می دانم , روزی , به دليلی که هيچ ارتباطی به من

 

 

نخواهد داشت

در حفره ای تاريک , که هيچگاه متعلق به من نخواهد بود

 

در زير سنگفرشهايی که خيلی زود , گذرگاه عابران بی

 

 

خيال خواهد شد

 

مدفون می شوم

 

انگار نه انگار که بودنی برايم بوده است

 

و انگار نه انگار که رفتنی

 

اين موضوع نه به من مربوط می شود و نه به هيچ کس

 

 

ديگر

 

اين موضوع يک اتفاق ساده است

 

يک اتفاق ساده مسخره

 

برای اينکه تنوعی باشد برای گريز از تکرار قدم زدن های

 

 

بيهوده

 

و به گمانم کسی هم آن بالاهاست

 

که نظاره میکند مردن تدریجی ام را ...

 

از فراز آسمان لاجوردی دست نیافتنی

 

 

 

 

 

 

نمی دانم کدامین روی

 

نمی دانم کدامین بوی

 

نمی دانم کدامین سوی

 

مرا با شوق و بیتابی همراه خود می برد

 

و آن سان که من غرق در افکار بی رحم جدایی

 

زیر اشکهایم جان می سپردم

 

و تو آرام در بستر رویاهای من بی خیال از مردنم

 

آرام می راندی و با پلک فرو بسته تاب می خوردی

 

من در درون خود چیزی یافتم

 

چیزی که مرا خواند

 

چیزی که تو را راند

 

و مرا از آن خواب آشفته رهانید

 

نگاهم، صدایم هر جا که باشد سپاس و شکر دانش شد

 

و از این ذهن بی تابم تو را برد

 

خودم را برد

 

تمام هستی ام را برد

 

آری هستی پوچی که می انگاشتم تمام وجودم بود

 

 

وجودی که تو فاتحش بودی

 

وجودی که تو عاشقش بودی

 

به یادت هست...!!!

 

آری بهترینم

 

در زمستانی که از سوز جدایی تمام زندگی یخ زد

 

صدایم مرد

 

نگاهم مرد

 

و من در بهاری نو شکفتم باز

 

 

نفس بریده

 

 

 
یک بار برای دیدن دریا قدم به ساحل گذاشتی... اما امواج دریا هزاران
 
 
 
بار برای بوسیدن
 
 
قدمگاهت تا روی ساحل پیش آمدند. دلم برات تنگ میشه اما هزاران بار
 
 
بر قدمگاهت بوسه
 
 
میزنم.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم اسفند 1385ساعت 9:9  توسط هستی | 
 
 
كاش هيچوقت عشقي متولد نميشد كه
 
احساسي بميرد
 
 
 
مهربانا!
 
میدانم که تا تو راهی نیست.
 
میدانم که آسمان فیض و رحمتت همه جا بر سرم سایه دارد.
 
میدانم که دستهای سبزت همیشه پشت و پناهم است.
 
میدانم که تو ، تنها تو نگران لغزشهای ناتمام من هستی.
 
اما نمیدانم  
چرا هرروز که میگذرد از تو دورتر میشوم؟ 
دلم را به دست آب می سپارم و سبزی روحم را به شیرینی ناپایدار و فریبنده ی گناهان.
 
کمکم کن!
 
من این لذتها را به بهای دوری از تو نمی خواهم. من تو را میخواهم.